من از شیطانم
شنیده ام در دوردست ها شهری است. شهری مملو از زیبائی های پایان ناپذیر. گویند در آن شهر فرشته ها هستند.
به سراغ فرشته ها می روم. می گویند فرشته نیستند و علاقه ای به فرشته شدن ندارند. چند قدم به عقب باز می گردم. کمی به اطراف خود می نگرم. انسان ها را می بینم. وای. خدایا. همه هراسانند.
چند قدم آن طرف تر پری از پرهای فرشتگان را می یابم. یک پر سفید در شهری که با آمدنم سیاه گشت. پر سفید هم سیاه شد. بی قرار نگشتم. آسوده ام و هیچ ناراحتی را نمی بینم. در شهر قدم می زنم.
دیگر نه فرشته ای است و نه انسانی. تنها یک سیاهی به دنبال من است. هر جا هستم او هم با من است. چشمان خود را می بندم ولی باز هم او ا می بینم. انسان ها رفتند؟ کجا؟
فرشتگان نیستند.
نگارنم. شاید آن سیاهی راهنمای من باشد. به طرف می روم. از من دور می شود. در مانده ام. چرا هیچ کس مرا یاری نمی دهد. قدم زنان به چشمه ای می رسم. قبل از نوشیدن آب، خود را در آن می بینم. من سیاه تر از آن سیاهم. من سایه ای از آن سیاهیم!

